رحیم ، بچه ها را دلداری می داد. هر چی نباشه حداقل ده سالی از همه ما بزرگتر بود . همه از شدت ترس بهم چسبیده بودیم ودسته جمعی دعایی که حفظ کرده بودیم رامی خواندیم.
بی اختیار یاد مادرم افتادم که هر وقت ازش می پرسیدم که معنی
این میشه ؟! می گفت:" کاری به معنی اش نداشته باش. ولی بدون که
معجزه میکنه !"
همه درحال زمزمه بودیم که صدای فرمانده گروهان دعا را قطع کرد. معلوم شد باید آماده بشیم که چند دقیقه دیگه عملیات شروع میشه.
رحیم قرآن کوچکی که
تو جیبش بود را درآورد و به عکس مادرش که لای آن بود نگاهی انداخت بوسید و دوباره توی جیبش گذاشت و سریع از چادر بیرون رفت..
هنوز چند دقیقه ای از
شروع عملیات نگذشته بود که در یک چشم بهم
زدن ، سنگرمون با خاک یکسان شد .
فضا غرق در دود غلیظی
شد . سینه ام به شدت می سوخت و اطراف را نمی دیدم .
نمی دونم چقدر گذشت ، که کمی حالم بهترشد و حس کردم کسی بالا سرم داره زمزمه میکند. خودمو به سختی تکان دادم و رساندم بالا سرش
آره خودش بود. رحیم! طفلک داشت جون می داد .بهش نزدیک شدم و دستشو گذاشتم رو سینه ام.
انگاری از چیزی ترسیده بود. صداش کردم:" رحیم جان ! رحیم !" جوابمو
نمی داد. ولی داشت یک چیزی را زمزمه میکرد. سرم و بردم نزدیکش . آروم آروم در, گوشم گفت :" برام دعا کن ! دعا". دستپاچه شدم. با صدایی که به زحمت از گلو بیرون می آمد، داد زدم : کمک کنید! کمک
اما هیچکسی جواب نداد. انگاری خدا هم آن ورا نبود.
نمی دونستم چکار کنم. هر چی فکر کردم دعام یادم نمی آمد. مثل اینکه هیچ وقت حفظش نبودم
...
. لحظه ای بعد
من بودم. ولی رحیم دیگه نبود

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در یکشنبه 20 اردیبهشت1388
|
سالهاست
از حاشیه نگاهت،
ترسان می گذرم
در پس مردمکانت کدامین دانایی نهفته است!؟
که وقتی پلک برهم می گذاری،
حقیقت از تنهایی خود وحشت می کند

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در چهارشنبه 12 فروردین1388
|
ثانیه در حاشیه عقربه ساعت
آرام آرام بارور می شود
زمان در بستر خود
نفس نفس می زند
و فضا از بوی جل پاره های خونین
خاطراه ای رنگین را بر دیوار می کوبد.
همه چیز برقرار
حتی انتظار هم از لب دیوار
سرک می کشد.
فقط چند لحظه
.
.
و تنها
تعدادی ردپا
در مراسم بی حاشیه تولد.
طفلی بی سر با دستانی بالغ
که اولین نشانه حیاتش
قطره خونی ست بی حاصل
که بر حاشیه عقربه ساعت
آرام آرام خشک می شود.

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در شنبه 19 بهمن1387
|
هیچ یک سخنی نگفتند
نه میزبانُ
نه میهمانُ
نه گلهای داوودی

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در سه شنبه 24 دی1387
|
به تازگی کتاب کافه پیانو را از فرهاد جعفری (که گویا اولین داستان بلند ایشان است) خواندم. حقیقا مدتها بود که چنین داستان روان و یکدستی را نخوانده بودم. داستان در مورد کافه منی ست(راوی) که از طریق ارتباطش با دیگران، با زوایای از شخصیت او در قالب قسمت بندی های داستان آشنا می شویم.
شخصیت پردازی راوی( که بار اصلی داستان به دوش اوست) بسیار قوی ست اما دیگر شخصیتها ( مانند همسر ، دختر ، مشتریان کافه ، دختری که تقش معشوقه را به نوعی دارد و ...) در سایه او قرار گرفته اند.
نگاه تیزبین و ریزبین نویسنده در برخورد با مسائل ساده روزمره ( که حقیقتا از چشم خیلی ها پوشیده است) بسیار انسانی ست و در واقع با به نقد کشیدن آنها در این عصر فراموشی، در پی زنده نگه داشتن پیام محبت و عشق است و گویی زنگ خطریست برای ما.
به قول راوی، هر داستان بلند یک جمله طلایی دارد که در مورد کافه پیانو خودش میگوید :"اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند،برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساسا" آدم کوچکی ست"
در هر حال خواندن این داستان ساده و انسانی را به همگی توصیه می کنم و می دونم که خیلی ها بعد از خواندن با من هم عقیده خواهند شد.
ضمنا در ادامه بیوگرافی کوتاهی از فرهاد جعفری که بر گرفته شده از سایت روز است، آورده شده.
"فرهاد جعفري در هشتم شهريورماه سال 1344 در روستاي شوسف از توابع شهرستان
بيرجند به دنيا آمده است. او روزنامه نگار و فارغ التحصيل حقوق قضايي از
دانشگاه آزاد اسلامي واحد مشهد است كه در كارنامه مطبوعاتي خود؛ همكاري
پاره وقت با روزنامه قدس در سالهاي 1368 تا 1369؛ با روزنامه توس در فاصله
سالهاي 1369 تا 1373؛ سردبيري هفته نامه اجتماعي فرهنگي خاوران در سالهاي
1375 و نيز صاحب امتيازي و سردبيري يك هفته نامه سياسي اجتماعي به نام "
يك هفتم " را در پيشينه دارد.او متاهل و داراي دختري به نام"گل
گيسو"ست.همسرش " پري سيما جوادي " قصه نويس و دبير ادبيات فارسي آموزش و
پرورش است. "

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در شنبه 25 آبان1387
|
ای دیر بدست آمده!
دخیلِ کاغذیت را
بر معبدِ باد بیآویز
اینجا دیگر کسی
بر خاکِ خیس
سجده نمی کند

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در جمعه 17 آبان1387
|
زمستان از سرما
به صندوقچه خاک
گریخت
تا وهم بهار را
در قاب شکسته ریشه
به درخت
تزریق کند/
حالا
سالهاست
لبهامان به عطر میوه ای
قاچ می خورد

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در یکشنبه 24 شهریور1387
|
حالا دیگه وقتش رسیده
که از گذشته حرفی نزنیم و
بشینیم پای سریال باران
راستی!
کنترل رو ندیدی !؟

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در دوشنبه 18 شهریور1387
|
تا زنده ایم
نمی بینیم یکدیگر را
افسوس!
که پس از مرگ
چه دیدنی
می شویم

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در دوشنبه 31 تیر1387
|

آدم هیچ وقت نمی فهمه که کی داره راست میگه. کی داره دروغ میگه.
کی داره بازی میکنه. کی داره بازی میده.
کی زندگی میکنه . کی زندگی میده.
کی همه حقیقت و میگه . کی یه ذره شو.
من که نفهمیدم چی شد. اما حداقل یه چیزی برام روشن شد:
عشق واقعا" وجود داره.
حالا دیگه قطعا" می دونم که وجود داره.(برگرفته از فیلم عروسک فرنگی)

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در شنبه 29 تیر1387
|