تبليغاتX
سفرنامه ، در نوبت چاپ

تب رهایی

از پس این پنجره

تا قدمهای کوچه ،

فرشی قرمز به وسعت من دارد.

دریغا...

که آنُ روز.

صدای شلیک 

به ناگاه

رد پایم را از من دور کرد.


نوشته شده توسط اسد (مسافر) در دوشنبه 25 آبان1388 |

سر  که  بجنبانی 

کودکی ات دستخوش توهم  می شود و 

جوانی ات

آرزویی بر دیوار.

شهر از هیاهویت  پر  است و 

گوش هایت کنار  کوچه 

منتظر.

 

از خستگی ات که بگذرم

شاید

طاقت پیری ات را تاب بیاورم.


نوشته شده توسط اسد (مسافر) در یکشنبه 24 آبان1388 |

در یورش شبانه باد

به جرم هم آغوشی با خاک

طبیعتش پر پر شد /

او که از خانه خورشید

سرخی خوش هنگامش را چید 

و بر ما جاری ساخت.

حالا...

سالهاست

که دشت در اعتلایش

یکپارچه خونین است.


نوشته شده توسط اسد (مسافر) در دوشنبه 23 شهریور1388 |

زندگی اکنونی ست بی مرز

در فرصت میان دو لحظه

نه در تکرار دیروز

نه در غفلت فردا

... همین


نوشته شده توسط اسد (مسافر) در دوشنبه 16 شهریور1388 |
 ...

دخترکان بی پرده 

از چوب خط اطمینان باج گیران گذشتند

 تا چند پارگی

 تنها نشانه عفتشان باشد!! 


نوشته شده توسط اسد (مسافر) در پنجشنبه 18 تیر1388 |
 ...

اگر خاک، تقوای آب را باور داشت ! 

هرگز 

درخت

میوه مرگ را به بار نمی نشست.


نوشته شده توسط اسد (مسافر) در پنجشنبه 18 تیر1388 |

 

رحیم ، بچه ها را  دلداری می داد. هر چی نباشه حداقل ده سالی از همه ما بزرگتر بود . همه از شدت ترس  بهم چسبیده بودیم ودسته جمعی دعایی که حفظ کرده بودیم رامی خواندیم.

  بی اختیار یاد مادرم  افتادم که هر وقت ازش می پرسیدم که معنی

 این میشه ؟! می گفت:" کاری به معنی اش نداشته باش. ولی بدون که

 معجزه میکنه !"

 همه درحال زمزمه بودیم  که صدای فرمانده گروهان دعا را قطع کرد. معلوم شد باید آماده بشیم که چند دقیقه  دیگه عملیات شروع میشه. 

رحیم قرآن کوچکی که تو جیبش بود را درآورد و به عکس مادرش که لای آن بود نگاهی انداخت بوسید و دوباره  توی جیبش گذاشت و سریع از چادر بیرون رفت..

هنوز چند دقیقه ای از شروع عملیات نگذشته بود که  در یک چشم بهم زدن ، سنگرمون با خاک یکسان شد .

فضا غرق در دود غلیظی شد . سینه ام به شدت می سوخت و اطراف را نمی دیدم .

نمی دونم چقدر گذشت ، که کمی حالم بهترشد و حس کردم کسی بالا سرم داره زمزمه میکند. خودمو به سختی تکان دادم و رساندم بالا سرش 

آره خودش بود. رحیم! طفلک داشت جون می داد .بهش نزدیک شدم و دستشو گذاشتم رو سینه ام.      

انگاری از چیزی ترسیده بود. صداش کردم:" رحیم جان ! رحیم !" جوابمو 

 نمی داد. ولی داشت یک چیزی را زمزمه میکرد. سرم و بردم نزدیکش . آروم آروم در, گوشم  گفت :" برام دعا کن ! دعا".   دستپاچه شدم. با صدایی  که به زحمت از گلو بیرون می آمد، داد زدم : کمک کنید! کمک 

اما هیچکسی جواب نداد. انگاری خدا هم آن ورا نبود.

نمی دونستم چکار کنم. هر چی فکر کردم دعام یادم نمی آمد. مثل اینکه هیچ  وقت حفظش نبودم

...

. لحظه ای بعد 

من بودم. ولی رحیم دیگه نبود

 

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 |
 ...

سالهاست

از حاشیه نگاهت،

ترسان می گذرم

در پس مردمکانت کدامین دانایی نهفته است!؟

که وقتی پلک برهم می گذاری،

حقیقت از تنهایی خود وحشت می کند


نوشته شده توسط اسد (مسافر) در چهارشنبه 12 فروردین1388 |
 ...
 

 

ثانیه در حاشیه عقربه ساعت

آرام آرام بارور می شود

زمان در بستر خود

نفس نفس می زند

و فضا از بوی جل پاره های خونین

خاطراه ای رنگین را بر دیوار می کوبد.

همه چیز برقرار

حتی انتظار هم از لب دیوار

سرک می کشد.

فقط چند لحظه

.

.

و تنها

تعدادی ردپا

در مراسم بی حاشیه تولد.

طفلی بی سر با دستانی بالغ

که اولین نشانه حیاتش

قطره خونی ست بی حاصل

که بر حاشیه عقربه ساعت

آرام آرام خشک می شود.

 

 

نوشته شده توسط اسد (مسافر) در شنبه 19 بهمن1387 |


هیچ یک سخنی نگفتند

نه میزبانُ

نه میهمانُ

نه گلهای داوودی


نوشته شده توسط اسد (مسافر) در سه شنبه 24 دی1387 |